علاّمه سیّد محمّد حسین طباطبائى ؛ فرمود:
کربن معتقد بود که در دنیا یگانه مذهب زنده و اصیل که نمرده است مذهب شیعه است .
روزى به هانرى کربن گفتم : در دین مقدّس اسلام تمام زمینها و مکانها بدون استثناء محل عبادت است ، اگر فردى بخواهد نماز یا قرآن بخواند یا سجده کند یا دعا کند در هر جا مى تواند، بنابراین اگر فردى از مسیحیان در وقتى از اوقات حالى پیدا کرد مثلاً در نیمه شب در خوابگاه منزل خود است و خواست خدا را بخواند چه مى کند؟ او باید صبر کند تا روز یکشنبه ، کلیسا را باز کنند، این معنى قطع رابطه بنده است با خدا.
در پاسخ گفت : بلى این اشکال در مذهب مسیحیت هست .
همچنین روزى به کربن گفتم : اگر در دین مقدس اسلام ، انسان حاجتمند حالى پیدا کند، طبق همان حال و حاجت خدا را مى خواند امّا در دین مسیح ، خدا اسماء حسنى ندارد اگر شما مثلاً حالى پیدا کردید چه خواهید کرد؟! در پاسخ گفت : من در مناجاتهاى خود صحیفه مهدّویه علیه السّلام را مى خوانم . کربن کراراً صحیفه سجّادیه را مى خواند و گریه مى کرد.
مدّرس پس از نُه سال اسارت در خواف ، بدنبال اجراى نقشه رضاخان ، روانه کاشمر(از توابع استان خراسان در 219 کیلومترى مشهد) شد. حوالى ، غروب بیست و هفتم ماه رمضان سال 1351 ه .ق (دهم آذر 1316 ه .ش ) سه ماءمور به نامهاى جهانسوزى ، مستوفیان ، و خلج (سر پاسبان کاشمر) به عنوان دیدار به نزد مدّرس که در خانه نجّارى اقامت داشت روانه شدند.
مدّرس در این هنگام روزه بود و به خیال آنکه میهمان برایش رسیده است با دیدن آنها، مشغول تعارفات معمولى شد و از آنها دعوت نمود که افطار را میهمان او باشند. آنگاه ماءمورین لبخند تلخى زدند و یکى گفت فعلاً افطار شده و شما بهتر است با ما چاى بخورید. مدّرس از طرز رفتار و نجواهاى که این سه با هم داشتند متوجه منظور شوم آنها شد. ولى بدون آنکه هراسى به دل راه دهد با روحى استوار و در نهایت آرامش ، بر سر سجاده اش قرار گرفت تا آنکه صداى روح نواز اذان مؤ ذن به گوشش رسید.
هنگام افطار است و مدّرس مى خواهد با مختصر قوّتى که دارد، روزه اش را افطار کند. جهانسوزى به تندى قورى را که بر روى سماور بود برداشت و به استکانى چاى ریخت و آن را به خلج داد. خلج سمّ مهلکى را که بصورت گردى بود در استکان چاى خالى کرد و آن را در مقابل مدّرس گذاشته و گفت : بخور، مدّرس با خونسردى کامل استکان چاى را بر داشته و در چند جُرعه خورد و به نماز ایستاد، نماز مغرب به پایان رسید، ولى از اثرات سمّ خبرى نبود. آقا بر سر سجاده نشسته و به تسبیحات اربعه حضرت زهراعلیهاالسّلام مشغول است ، بعد از اتمام تسبیحات براى اقامه نماز عشاء ایستاد. سه دژخیم با وحشت به مدّرس نگریسته و در برابرش احساس ناتوانى کردند. زمان همچنان سپرى و رعب و وحشت قاتلان را مشوّش نمود. مستوفیان بیش از این تاب نیاورد و از طول ساعات بر خود لرزید. تصمیم گرفت کار را زودتر تمام کند. در این حین هر سه عمامه سیّد را در حال نماز از سرش برداشته و برگردنش انداختند و از دو سوى آن را چنان کشیدند تا راه لب بر کلام سرخ مدّرس بسته شد. و بدین ترتیب مدّرس بزرگ ، مجتهدى عالى مقام و مبارزى پارسا و پایدار را غریبانه در 69 سالگى به شهادت رساندند. پس از آن جیبهاى سیّد را کاویده و تنها دارایى او را که سى ریال بود بیرون آوردند و بعد از اتمام ماءموریت به مرکز مخابره نمودند که :
((سیّد حسن مدّرس به دلیل بیمارى فوت نموده است !))
|
بعد از وفات ، تربت ما در زمین مجوى |
|
در سینه هاى مردم دانا مزار ماست |
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرداول ازاوبطورفراوان تشکرمیکندوهردوراهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند
. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا
خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما
شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را
تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.
من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد
برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد
خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما
بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را
خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم
نتیجه اخلاقی داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی
دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با
سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می
تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.
هراس لیف دانشمند مشهور اروپائى :
هیچ چیز در این عالم مرا قانع نمى سازد که کدام یک از ادیان آسمانى دعوت به مساوات در میان مردم مى کند، اگر چه برخى از آنها با این دعوت تظاهر مى کنند، من بسیارى از کلیساها و معبدها را دیده ام و دیده ام که در همان جاها هم مساوات برقرار نیست . و طبیعتاً معتقد بودم که باید همین تبعیض در داخل معابد اسلامى هم حکمفرما باشد، ولى هنگامى که در روز عید فطر، در مسجدى در ((ووکنج )) در لندن ، ملاحظه کردم که عالى ترین نوع مساوات در میان مسلمانان وجود دارد. سخت دستخوش حیرت گردیدم ، من دیدم که نژادهاى مختلف و شخصیت هاى عالى و دانى ، در کنار یکدیگر قرار گرفته اند و برادرانه مشغول عبادت و نماز هستند. تا آن روز چنین صحنه اى ندیده بودم ، در آنجا دیده مى شد که یک نفر (رعیت ) از بلاد (ممباسا) با یک نفر از رجال سیاست و یا از بزرگان دولت (مصر) با هم مصافحه مى نمایند و هر گونه تشریفات طبقاتى برچیده شده است . هیچ کس در هیچ مقامى ، از ایستادن در کنار دیگران براى نماز ناراحت نیست . صفها کاملاً منظم و همه در یک ردیف ایستاده اند، زیرا آنجا امتیازى نیست و همه در پیشگاه خداوند برابرند. هیچ کس را بر دیگرى برترى نیست . هنگامى که پیشوا و امام مسجد مسلمانان به من گفت که به عقیده مسلمانان همه انبیاء بر حق بودند و کتابهاى آنها از جانب خداوند است گمان کردم گوشم بد شنیده است . زیرا این سخن اولین بارى بود که از یک رهبر دینى چنین سخنى را مى شنیدم از این رو دیگر براى من شکى باقى نماند که دین اسلام صلاحیت دارد که دین جهانى گردد.
دانشمند شهیر اروپائى آقاى هیل :
از روزى که اسلام ظاهر شد، نماز یگانه شعار اسلامى به صورت یک ضرورت درآمد. ارتباط این نماز با مسیحیت و یهودیت هر چه باشد نیروى خاص و اهمیّتى فوق العاده در بین مسلمانان پیدا کرد. و بعدها به صورت نماز جماعت به اقتدا امامى که اغلب خود محمّدصلّى اللّه علیه و آله بود اقامه مى شد. هر کسى به هنگام نماز جماعت ، اجتماع مسلمانان را مشاهده کند که براى نماز صف بسته اند و با نظام خاصّى در کمال وقار و با طرز حیرت انگیزى رکوع و سجود مى کنند، به شگفتى در مى آید، و آثار تربیتى آن را در روان مسلمین از همان روزهاى نخستین درک خواهد نمود.
کافى است که ما نقش نماز را مورد بررسى قرار دهیم که چه تاءثیر مهمّى در بیدار کردن روح نظم و حفظ نظام داشته است . آنگاه به خوبى در مى یابیم که در حقیقت نماز براى مسلمانان مانند یک آموزش نظامى بوده است و همین نظم مسلمانان در نماز، روح وحدت و یگانگى را در میان مسلمانان زنده کرده ، برادرى ، مساوات و برابرى و دستاوردهاى اجتماعى اسلام را عملاً ایجاد مى نموده است .
از همه راه ها آسان تر و نتیجه بخش تر برای تقرّب حسن ظن به خداوند است چرا که رفتار خداوند با بندگانش متناسب است با گمان های آنها نسبت به او. اگر بنده حسن ظن به خدا داشت ، پاداش خیر و نیک دریافت می کند .
بنابراین بر مومن پیرو اهل بیت است که خود را به حسن ظن به پروردگارش عادت داده و در قبال کار اندک خود امید فضل فراوان از ناحیه خداوند داشته باشد .خداوند با بنده اش بنا بر گمانش به خدا رفتار می کند و همچنین از روایات چنین بر می آید که :
حق تعالی حسن ظن به هر چیزی را (نه فقط به خداوند) تصدیق کرده ، و امر را بر وفق گمان نیک وی پیش می برد.
این معنا به طور صریح در روایت آمده است که :
خداوند متعال گمان های خوب مومنان در حق یکدیگر را تحقق خواهد بخشید . حسن ظن باعث می شود خداوند هم در حق گمان برنده و هم در مورد شخصی که به او گمان نیکی برده است ، آن را نافذ گرداند ، مگر آنکه مانعی قوی از اجرای آن در مورد شخص دوم جلوگیری کند .
و شاید قبولی نماز جماعت نیز بر همین اساس باشد ، زیرا نمازگزاران در نماز جماعت به امام گمان نیک برده اند و او را واسطه میان خود و خداوند قرار داده اند ، پس خدا نیز خواسته آنها را اجابت نموده و به واسطه حسن ظن به امام جماعت نماز همه را پذیرفته است .
البته مبادا به حسن ظن بسنده کنی و از عمل بازمانی . حسن ظن ، باعث آن نمی شود که آدمی خود را در آسایش قرار دهد و از تلاش بازماند و عذر آن را خوش گمانی به خداوند ذکر نماید که این یکی از فریب های شیطان ملعون است .
آقا سیّد محسن جبل عاملى از علماى بزرگ شیعه و نواده برادر مرحوم آقا سیّد جواد صاحب مفتاح الکرامه است . ایشان در دمشق مدرسه اى تاءسیس کرده اند که دانش آموزان شیعه در آن مدرسه تحت نظر آن جناب تحصیل مى کنند. حاج سیّد احمد مصطفوى که یک از تجّار قم است گفت من از خود سیّد محسن امین شنیدم که مى گفت یکى از تربیت یافتگان مدرسه ما براى تحصیل علم به آمریکا مسافرت کرد، از آنجا کاغذى براى من نوشت به این مضمون :
چند روز پیش شاگردان مدرسه ما را امتحان مى کردند، من هم براى امتحان رفتم . مدتى نشستم تا نوبت به من رسید. بسیار طول کشید تا اینکه وقت دیر شد، دیدم اگر بنشینم نماز فوت مى شود. از جا حرکت کردم که بروم نماز بخوانم ، آنهایى که در آنجا بودند پرسیدند کجا مى روى ، چیزى نمانده که نوبت تو برسد. گفتم من یک تکلیف دینى دارم ، وقتش مى گذرد. گفتند امتحان هم وقتش مى گذرد، اگر این جلسه برگزار شود، دیگر جلسه اى تشکیل نخواهند داد و براى خاطر تو هرگز هیئت ممتحنه جلسه خصوصى تشکیل نمى دهند. گفتم هر چه بادا باد ! من از تکلیف دینى خود صرف نظر نمى کنم . بالاخره رفتم . از قضا هیئت ممتحنه متوجه شده بودند که من به اندازه اداء یک وظیفه دینى غیبت نموده ام ، انصاف داده و اظهار کرده بودند که چون این شخص در وظیفه خود جدى است ، روانیست او را معطّل بگذاریم ، براى قدر دانى از اینکه عمل به وظیفه نموده باید جلسه اى خصوصى برایش تشکیل دهیم . این بود که جلسه دیگرى تشکیل دادند، من حاضر شدم و امتحان دادم .
آقاى سیّد محسن امین پس از نقل داستان فرمود: من در مدرسه چنین شاگردانى تربیت کرده ام که اگر به دریا بیفتند دامنشان تر نمى شود.
سلام
خواهشا این مطلب رو حتما تا آخر بخونید.
تا به حال شده که از خودتون بپرسید یا اینکه کسی ازتون بپرسه که چرا باید خدا رو عبادت کنیم؟ یا چرا باید اینقدر نماز بخونیم؟ خدا که به این عبادت ها احتیاجی نداره پس چرا به ما دستور داده که این کارها رو انجام بدیم؟
ما میخوایم همین الان و با هم جواب این سوال ها رو بفهمیم . شاید بهتر باشه که اول از همه یک نگاه به خودمون بندازیم و ببینیم که ما کی هستیم . کارمون رو با یک مقایسه ساده شروع می کنیم چون قصد نداریم وارد مباحث فلسفی بشیم. انسان اگه خودشو در برابر یک کوه قرار بده می بینه که از نظر اندازه بیشتر از یک تکه سنگ نیست و همین کوه هم در برابر کره زمین و همچنین کره زمین مثلا در برابر کهکشان راه شیری هیچه. تازه خود کهکشان راه شیری هم در برابر کل دنیا هیچه حالا ببین و قضاوت کن که انسان چه ذره بی مقداریه.
اما وقتی به ارزشی که خدا برای انسان قائل شده فکر کنیم، تازه می تونیم بفهمیم که خدا چقدر ما رو دوست داره همون خدایی که شیطان رو که هزاران سال اون رو عبادت کرده بود، اون شیطانی که دو رکعت نماز به مدت چهار هزار سال (نمی دونم سال زمینی یا غیر زمینی) خونده بود رو چون به همین انسان سجده نکرد از بارگاه خودش بیرون انداخت .
خدا برای انسان ارزش قائل شد و از روح خودش در وجود او دمید.اون رو بالا برد و به مرتبه اشرف مخلوقات و جانشین خودش رسوند.حالا باید یه سوال دیگه هم از خودمون بپرسیم : با این همه لطف پس چرا ما اون طور که باید با خدا نیستیم؟ اونو قبول داریم، می دونیم که هست اما آیا با اون دوست هم هستیم؟
خوب شاید بپرسید که ما نه خدا رو می بینیم و نه شناخت درستی از اون داریم پس چطوری با اون دوست بشیم؟
جواب این سوال رو خدا خودش به ما داده، با قرار دادن انوار رحمت خودش در وجود انسان هایی برگزیده که گل سر سبد همه اون ها اهل بیت اند.ما می تونیم با مراجعه به این چهارده نور الهی یاد بگیریم که چطوری با خدا دوست بشیم.اصلا خود خدا گفته که ما باید با این چهارده نور دوست باشیم تا به اون برسیم.
یه نگاه به سیر زندگی خودمون بندازیم و ببینیم که چقدر خدا از لحظه تولد(وقبل از اون) تا حالا و همین حالا به ما لطف داشته (می دونم که این ها رو همه ما میدونیم ولی لازمه که یه بار دیگه نعمت هاشو در حد توانمون شکر کنیم.)
با این اوصاف آیا شایسته است که از عبادت خدا خسته بشیم؟آیا درسته که از نماز خوندن خسته بشیم؟
اصلا تا حالا فکر کردین که چرا نماز اینقدر تکراری و یکنواخته؟
یه عزیزی می گفت که خدا نماز رو تکراری قرار داد تا بنده هاشو امتحان کنه و ببینه که چه کسانی خدا رو برای دل خودشون و چه کسانی خدا رو برای خود خدا عبادت می کنن. چون انسان از تکرار متنفره و اگه قرار باشه برای دل خودش نماز بخونه ، خیلی زود از نماز خوندن متنفر می شه (خود شما هم تا حالا با خیلی از این افراد سر و کار داشتید).ولی کسانی هم هستند که وقتی سر نماز می ایستند خودشون رو تو بارگاه خدا احساس می کنن، نعمت های خدا رو به خاطر می آرن، نسبت به اون اظهار نوکری می کنن(چرا گفتم نوکری و نگفتم بندگی؟ چون که لفظ "بندگی" خیلی کلیشه ای شده و اثر خودش رو نداره ولی لغت هم معنی اون یعنی "نوکر" هنوز مؤثره) و همه چیز هایی رو که دارند و ندارند رو از اون می دونن، بی ارزشی خودشون رو اگر خدا به انسان نظر لطف نداشت به یاد می آرند و با تمام وجود می گویند :
الحمد لله الرب العالمین الرحمن الرحیم .....
هر کس دوست دارد بداند نمازش در درگاه خدا پذیرفته شده یا نه باید ببیند که نمازش ااو را از گناه بازداشته یا نه .پس به همان اندازه که از گناه کناره گیری کرده نمازش در در درگاه خدا پذیرفته شده است
