حیف از آن عمر که ای بی سروپا در پی تربیتت کردم سر
دل فرزند از این حرف شکست بی خبر از پدرش کرد سفر
رنج بسیار کشید و پس از آن زندگی گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والایی یافت حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزی بگذشت و پس از آن امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمد از راه دراز نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غایت خودخواهی و کبر نظر افگند به سراپای پدر
گفت گفتی که تو آدم نشوی تو کنون حشمت و جاهم بنگر
پیر خندید و سرش داد تکان گفت این نکته برون شد از در
«من نگفتم که تو حاکم نشوی گفتم آدم نشوی جان پدر»
جامی
رام کردن و مطیع ساختن احساسات اماره بشر از عهده هر قوه و قدرت دیگر خارج
است ، هر قوه و قدرت دیگر مقهور و آلت هوا و هوس بشر واقع میشود ،
خواه آنکه آن قدرت زور باشد و یا علم و یا چیز دیگر . وقتی که " علم و
مال و منصب و جاه و قران فتنه آرد در کف بد گوهران " و همه اینها به
منزله آلت قتاله و تیغی بوده باشد که در کف زندگی مست بدهیم پس باید
فکر دیگری کرد . رام کردن و مطیع ساختن سرکشیها و طغیانهای نفسانی بر ضد
عقل و اخلاق کار عقل و تدبیر نیست . به قول مولوی :
|
کشتن این ، کار عقل و هوش نیست |
|
شیر باطن سخره خرگوش نیست |
|
دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست |
|
کو به دریاها نگردد کم و کاست |
|
هفت دریا را در آشامد هنوز |
|
کم نگردد سوزش آن خلق سوز |
|
عالمی را لقمه کرد و در کشید |
|
معدهاش نعره زنان هل من مزید |
|
صاحبدلى به مدرسه آمد زخانقاه |
|
بشکست صحبت اهل طریق را |
|
گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود؟ |
|
تا اختیار کردى از آن این طریق را |
|
گفت : آن گلیم خویش برون مى کشد ز آب |
|
و آن سعى مى کند که بگیرد غریق را |
((سعدى ))
با اندیشیدن در حالات گذشتگان می توان به این نتیجه رسید که اکتفا نمودن به عبادت های متعارف و محدود کردن خویش در آن ، که در جان برخی از افراد جای گرفته است ، موجب کندذهنی و کاسته شدن زیرکی و هوشمندی می گردد و صاحب خویش را رشد نمی دهد و به مقامات بلند نمی رساند ، از این رو دوست داشتیم هشدار دهیم که این یکی از نیرنگ های شیطان ملعون است و به وسیله آن انسان را از رسیدن به قله های کمال باز می دارد .
اگر تو نسبت به دوستدار امیر مومنان علیه السلام آسان گرفتی ]و از لغزش های او گذشت نمودی[ خداوند سزاوارتر است که به احترام محبت تو به امیر مومنان علیه السلام نسبت به تو آسان بگیرد و هر گناهی را بر تو ببخشاید که خداوند بیش از تو آن حضرت را دوست دارد.به هر مقدار آن شخص در پیروی از آن امام کوتاهی کرده باشد و تو صرفا به خاطر انتساب به آن حضرت او را احترام نموده باشی ، معلوم است که احترام تو نسبت به ساحت مقدس امیرمومنان بیشتر است .
در حقیقت خدای متعال از آن رو به تو دستور داد بدی را با نیکی پاسخ گویی که به تو بفهماند «اگر تو چنین می کنی ، من سزاوارتر به آن هستم و تو به چنین معامله ای نیازمندتر هستی» . او امر فرمود که با مردم اینگونه برخورد و معامله نمایی و سودی که از این معامله عاید تو می گردد افزون تر از بهره ای است که به دیگری می رسانی .
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرداول ازاوبطورفراوان تشکرمیکندوهردوراهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند
. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا
خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما
شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را
تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.
من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد
برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد
خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما
بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را
خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم
نتیجه اخلاقی داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی
دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با
سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می
تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.
شرح خاطره ای از علامه محمد تقی جعفری
اولین بار در دانشکده فنی تهران بود که از نزدیک علامه را دیدم . آگهی زده بودند «سلسله مباحث انسان شناسی» . سر ساعت توی تالار شهید چمران بودم . چقدر قشنگ حرف می زد ، ساده و بی تکلف !
بعد از جلسه رفتم جلو برای عرض ارادت . داشت جواب یکی دیگر را می داد ، صبر کردم ، حرفش که تمام شد رو به من کرد : «بله بفرمایید!».
سلام دادم و دستش را بوسیدم . گفت : «چرا این کار را کردی؟ باید دست اینها را بوسید.» به جوان ویلچر نشینی اشاره کرد. گفتم : «آقا! به ما دستور رسیده که علما را احترام کنیم». بلا فاصله خم شد و دست مرا ... با خنده گفت : «به ما هم دستور رسیده که تواضع کنیم» . نمی دانستم از خجالت چه کار کنم. پرسید : «از اولاد علی هستی ؟» جواب دادم : « از محبان علی هستم». دوباره خم شد و ... : «دست محب علی را باید دو بار بوسید». این را گفت و رفت . کاش زمین دهن باز کرده بود.
خودم را مقید کرده بودمبه شرکت در جلسات استاد، اما شرمندگی آن روز دیگر اجازه ندادکه نزدیکش بروم . عاشورای سال پیش بود که علامه خودش روضه حضرت عباس (علیه السلام) می خواند و از شدت گریه شانه هایش تکان می خورد .
پارسال برایش کنگره نکو داشت گرفته بودند. کیف کردم! یکی یکی آمدند پشت تریبون از علامه گفتند و او تمام مدت سرش پایین بود و بعد خودش صحبت کرد و گفت : «من امروز در خودم هیچ چیز بیشتر از روزی که می خواستم یاد بگیرم ضَرَبَ ماضی است یا مضارع نمی بینم. من شایسته یک هزارم این حرف ها نیستم». تنها من نه ،( که همه لذت بردند از آن همه تواضع! آخر برنامه که داشتم برمی گشتم دیدم استاد و همراهانش هم از پشت سر می آیند ، ایستادم . دور و بر علامه حسابی شلوغ بود ، اما او در همان شلوغی مرا که از دور دید بلند صدا کرد که «چطوری محب علی؟» رفتم جلو سلام کردم و عرض ادب . گفت :«می بینی آخرالزمان شده است.برای ما بزرگداشت گرفته اند».و خندید . دستش را دراز کرد برای خداحافظی دستم را جلو بردم که یک دفعه خم شد و ... باز هم در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بودم . داشت گریه ام می گرفت .
[آری این است شیعه علی ، در اوج علم و معرفت و در عین حال در اوج تواضع]
گزیده ای از خاطرات نوشته شده در کتاب «درس زندگی» به تالیف آقای سید رضا حسینی
آقا سیّد محسن جبل عاملى از علماى بزرگ شیعه و نواده برادر مرحوم آقا سیّد جواد صاحب مفتاح الکرامه است . ایشان در دمشق مدرسه اى تاءسیس کرده اند که دانش آموزان شیعه در آن مدرسه تحت نظر آن جناب تحصیل مى کنند. حاج سیّد احمد مصطفوى که یک از تجّار قم است گفت من از خود سیّد محسن امین شنیدم که مى گفت یکى از تربیت یافتگان مدرسه ما براى تحصیل علم به آمریکا مسافرت کرد، از آنجا کاغذى براى من نوشت به این مضمون :
چند روز پیش شاگردان مدرسه ما را امتحان مى کردند، من هم براى امتحان رفتم . مدتى نشستم تا نوبت به من رسید. بسیار طول کشید تا اینکه وقت دیر شد، دیدم اگر بنشینم نماز فوت مى شود. از جا حرکت کردم که بروم نماز بخوانم ، آنهایى که در آنجا بودند پرسیدند کجا مى روى ، چیزى نمانده که نوبت تو برسد. گفتم من یک تکلیف دینى دارم ، وقتش مى گذرد. گفتند امتحان هم وقتش مى گذرد، اگر این جلسه برگزار شود، دیگر جلسه اى تشکیل نخواهند داد و براى خاطر تو هرگز هیئت ممتحنه جلسه خصوصى تشکیل نمى دهند. گفتم هر چه بادا باد ! من از تکلیف دینى خود صرف نظر نمى کنم . بالاخره رفتم . از قضا هیئت ممتحنه متوجه شده بودند که من به اندازه اداء یک وظیفه دینى غیبت نموده ام ، انصاف داده و اظهار کرده بودند که چون این شخص در وظیفه خود جدى است ، روانیست او را معطّل بگذاریم ، براى قدر دانى از اینکه عمل به وظیفه نموده باید جلسه اى خصوصى برایش تشکیل دهیم . این بود که جلسه دیگرى تشکیل دادند، من حاضر شدم و امتحان دادم .
آقاى سیّد محسن امین پس از نقل داستان فرمود: من در مدرسه چنین شاگردانى تربیت کرده ام که اگر به دریا بیفتند دامنشان تر نمى شود.
علی ، رب النوع انواع گوناگون عظمت ها ، قداست ها ، زیبایی ها و احساس های مطلق است . از آن گونه مطلق هایی که بشر همواره دغدغه دیدن و پرستیدنش را داشته ، و هرگز نبوده ، و معتقد شده بود که ممکن نیست در کالبد یک انسان تحقق پیدا کند ، و ناچار می ساخته است.
در اینجا من سخن علی را در 8 یا 10 سالگی نقل می کنم. با تعبیر و تلقی و بیان زیبایی که نمایشگر روح این کودکی است که دست مهربان فقر ، وی را به خانه پیامبر کشانده و در خانه او زندگی می کند.
وارد اتاق می شود ، می بیند خدیجه و پیغمبر نماز می خوانند. برایش شگفت انگیز است که این ها چه کار می کنند . ندیده بود . نماز که تمام شد ، پرسید: چه کار می کردید ؟ پیغمبر توضیح می دهد که : من از طرف خداوند به رسالت مبعوث شده ام ، و این نماز است که در برابر او می خوانم، و تو را به توحید و نبوت خودم دعوت می کنم.
این بچه 8 یا 10 ساله ، ولو نابغه ، چه خواهد گفت ؟ یا فرار می کند ، بدون آنکه هیچ حرفی بزند یا می گوید هر چه خودتان می فرمایید . من چه کاره ام.
اما علی می گوید : اجازه بدهید فکر کنم و با پدرم هم مشورت کنم ، آن وقت نتیجه را به شما خواهم گفت . این علی یک بچه عرب 8 یا 10 ساله است که این حرف را می زند . هنوز اسلام نیست . هنوز آن جنگ ها و آن پختگی ها نیست .
شب را تا صبح نمی خوابد و درباره این مساله فکر می کند . صبح می آید و می گوید من دیشب با خودم فکر کردم که خدا وقتی می خواست مرا خلق کند ، با پدرم مشورت نکرد . حالا که من می خواهم او را بپرستم ، چرا دیگر با پدرم مشورت کنم ؟ خوب هرچه هست بگو و اسلام را بر من عرضه کن .
دکتر علی شریعتی
امام علی علیه السلام پس از جنگ نهروان و شناساندن معجزه ها و کرامت ها و شجاعت ها در نبرد آگاهانه با دشمن ، سجایای اخلاقی خود را در یک سخنرانی در خطبه 37 آشکارا بیان داشت :
«آنگاه که همه از ترس سست شده ، کنار کشیدند ، من قیام کردم و آن هنگام که همه خود را پنهان کردند من آشکارا به میدان آمدم ، و آن زمان که همه لب فرو بستند ، من سخن گفتم و آن هنگام که همه باز ایستادند من با راهنمایی نور خدا به راه افتادم .در مقام حرف و شعار صدایم از همه آهسته تر بود اما در عمل پیشتاز بودم. زمام امور را به دست گرفتم و جلوتر از همه پرواز کردم و پاداش سبقت در فضیلت ها را بردم.
همانند کوهی که تندباد ها آن را به حرکت در نمی آورند و طوفان ها آن را از جای بر نمی کنند ، کسی نمی توانست عیبی در من بیابد و سخن چینی جای عیب جویی در من نمی یافت.
خوار ترین افراد نزد من عزیز است تا حق او را بازگردانم و نیرومند ها نزد من پست و ناتوانند تا حق را از آن ها باز ستانم .
در برابر خواسته های خدا راضی و تسلیم فرمان های او هستم و ...
در کار خود اندیشیدم دیدم پیش از بیعت ، پیمان اطاعت و پیروی از سفارش رسول خدا (صلی الله و آله و سلم) را بر عهده دارم ، که از من برای دیگری پیمان گرفت.
(پیامبر اکرم (ص) فرمودند : اگر در امر حکومت کار به جدال و خونریزی کشانده شود ، سکوت کن)
بسمه تعالی
سلام دوستان،این روزهای انتخاب واحدوحذف و اضافه به ما فهماند که:
الله لا اله الا هو وعلی الله فلیتوکل المومنون...
تغابن 13
نکنه ما از اونهایی باشیم که به همه متوسل میشیم تا مشکلمون حل شه الا خدا...
در طوفان های زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است!!
سلام
تا حالا شده از کسی بشنوید که امروزه هم گناه های آدم ها و یا کار های خوبشون روی عالم و چیزهایی که اطراف ماست اثر داره؟مثلا خشک سالی به خاطر گناه مردم یک کشوره یا چیزهایی از این قبیل؟بعد حتما کسی هم پیدا شده که بگه :بابا این حرفها چیه که میزنید؟ این خرافات دیگه چیه؟ ول کنید دنیا دیگه عوض شده و ... .
خوب بهتره که این مساله رو با هم بررسی کنیم و ببینیم که کی درست میگه.این بحث رو باید هم با منطق و هم با احساس و عرفان پی بگیریم.نمی دونم تا حالا شنیدی یا نه که کارهای ما هر صبح و شب به پیامبر (ص) و ائمه (ع) عرضه می شوند و ایشان از کارهای خوب ما خوشحال می شوند و از کارهای ... .
حتما این رو هم قبول داری که تمام عالم از طرف خدا تحت فرمان پیامبر (ص) و ائمه (ع) هستند و در واقع رعیت های ایشان اند.
مطمئنم که این رو هم قبول داری که خوشحالی و بدحالی رعیت های هر اربابی بستگی به خوشحالی و بدحالی اربابشون داره.
حالا می شه گفت که خوشحالی پیامبر (ص) و ائمه (ع) به دلیل کارهای خوب ما باعث خوشحالی تمام نظام آفرینش می شه. پس با این حساب رفتار ما روی محیط اطرافمون اثر داره.
ما باید خدا رو شکر کنیم که ما رو پیرو این بزرگواران قرار داده و شکر این نعمت هم چیزی جز خوشحال نگه داشتن اونها در هر روز و هر شب نیست.
جایگاه راز خدا ، پناهگاه دین او ، صندوق علم او ، مرجع حکم او ،
گنجینههای کتابهای او ، و کوههای دین او میباشند ، بوسیله آنها پشت دین
را راست کرد و تزلزلش را مرتفع ساخت . . . احدی از امت با آل محمد
قابل قیاس نیست . کسانی را که از نعمت آنها متنعمند با خود آنها نتوان
هم ترازو کرد ، آنان رکن دین و پایه یقینند ، تند روان باید به آنان ( که
میانه روند ) برگردند و کند روان باید سعی کنند به آنان برسند ، شرائط
ولایت امور مسلمین در آنها جمع است و پیغمبر درباره آنها تصریح کرده است و
آنان کمالات نبوی را به ارث بردهاند ، این هنگام است زمانی که حق به
اهلش بازگشته به جای اصلی خود منتقل گشته است.
نهج البلاغه خطبه 2
ما درخت نبوت و فرودگاه رسالت و محل آمد و شد فرشتگان و معدنهای
علوم و سرچشمههای حکمتهائیم .
نهج البلاغه خطبه 107
آنان مایه حیات علم و مرگ جهل میباشند ، حلم و بردباریشان ( یا
حکمهائی که صادر میکنند و رایهائی که میدهند ) از میزان علمشان حکایت
میکند ، و سکوتهای به موقعشان از توام بودن حکمت با منطق آنها خبر
میدهد ، نه با حق مخالفت میورزند و نه در حق اختلاف میکنند . آنان
پایههای اسلام و وسائل احتفاظ مردمند ، به وسیله آنها حق به جای خود
برمیگردد و باطل از جائی که قرار گرفته دور میشود و زبانش از بیخ بریده
میشود ، آنان دین را از روی فهم و بصیرت و برای عمل فرا گرفتهاند ، نه
آنکه طوطی وار شنیده و ضبط کرده باشند و تکرار کنند ، همانا ناقلان علوم
فراوانند اما جانبداران آن کمند .
نهج البلاغه خطبه . 237
