سلام علیکم
خدا رو شکر یک بار دیگه فرصتی پیش اومده تا یه کم با شما دوستان درد دل کنم.
آدم هر وقت می آد از قید و بند عقل رها بشه و راحت با خدا، همون جوری که دوست داره حرف بزنه ، مثلا این طوری :
« خدایا من می دونم همه زندگی من تو دستاته و هر کاری که بخوام انجام بدم باید تو بخوای تا بتونم موفق بشم . تو آینده منو می بینی و می دونی که قراره من چه طور آدمی باشم پس خودت کمک کن که ...»
همین طور که تو حال و هوای خودتی ، یکی اینها رو می شنوه و می گه : برو بابا چی می گی ؟ عقلت کجا رفته . اگه این جوری که تو می گی خدا آینده ما رو می دونه پس دیگه ما چی کاره ایم؟ چرا می گن ما اختیار داریم؟
دیدید؟ باز هم همون بحث قدیمی و جنجال برانگیز جبر و اختیار . حالا تو هی بیا داد بزن که : « نه ، وضعیت ما با خدا خیلی فرق داره ، ما محدود به زمانیم برای ما گذشته و آینده مطرحه .برای مثال اگه ما بعد زمانی عمرمون رو مثل یک خط فرض کنیم که با تولد شروع شه و با مرگ تموم می شه و الان مثلا وسط اون خطیم ، از ادامه خط یعنی آینده بی خبریم چون باید خط طی بشه و ما اون قسمت رو ببینیم و بفهمیم ولی خدا که مثل ما نیست . برای اون زمان مطرح نیست اون که محدود نیست .
می تونیم در مقام تشبیه عمرمون رو در نظر خدا مثل یک نقطه ، یک نقطه ریاضی که هیچ بعدی نداره در نظر بگیریم . خدا با یک نگاه همه گذشته و آینده ما رو یکجا می بینه و این به معنای از قبل تعیین شدن سرنوشت ما نیست . اصلا به کار بردن عبارت « از قبل » هم برای مخلوقه نه خالقی که زمان مخلوق اونه . »
این بابا که به حرف ما گوش نداد . امیدوارم شما حرفامو با نظرهاتون تایید کنید.
