حیف از آن عمر که ای بی سروپا در پی تربیتت کردم سر
دل فرزند از این حرف شکست بی خبر از پدرش کرد سفر
رنج بسیار کشید و پس از آن زندگی گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والایی یافت حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزی بگذشت و پس از آن امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمد از راه دراز نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غایت خودخواهی و کبر نظر افگند به سراپای پدر
گفت گفتی که تو آدم نشوی تو کنون حشمت و جاهم بنگر
پیر خندید و سرش داد تکان گفت این نکته برون شد از در
«من نگفتم که تو حاکم نشوی گفتم آدم نشوی جان پدر»
جامی
شرح خاطره ای از علامه محمد تقی جعفری
اولین بار در دانشکده فنی تهران بود که از نزدیک علامه را دیدم . آگهی زده بودند «سلسله مباحث انسان شناسی» . سر ساعت توی تالار شهید چمران بودم . چقدر قشنگ حرف می زد ، ساده و بی تکلف !
بعد از جلسه رفتم جلو برای عرض ارادت . داشت جواب یکی دیگر را می داد ، صبر کردم ، حرفش که تمام شد رو به من کرد : «بله بفرمایید!».
سلام دادم و دستش را بوسیدم . گفت : «چرا این کار را کردی؟ باید دست اینها را بوسید.» به جوان ویلچر نشینی اشاره کرد. گفتم : «آقا! به ما دستور رسیده که علما را احترام کنیم». بلا فاصله خم شد و دست مرا ... با خنده گفت : «به ما هم دستور رسیده که تواضع کنیم» . نمی دانستم از خجالت چه کار کنم. پرسید : «از اولاد علی هستی ؟» جواب دادم : « از محبان علی هستم». دوباره خم شد و ... : «دست محب علی را باید دو بار بوسید». این را گفت و رفت . کاش زمین دهن باز کرده بود.
خودم را مقید کرده بودمبه شرکت در جلسات استاد، اما شرمندگی آن روز دیگر اجازه ندادکه نزدیکش بروم . عاشورای سال پیش بود که علامه خودش روضه حضرت عباس (علیه السلام) می خواند و از شدت گریه شانه هایش تکان می خورد .
پارسال برایش کنگره نکو داشت گرفته بودند. کیف کردم! یکی یکی آمدند پشت تریبون از علامه گفتند و او تمام مدت سرش پایین بود و بعد خودش صحبت کرد و گفت : «من امروز در خودم هیچ چیز بیشتر از روزی که می خواستم یاد بگیرم ضَرَبَ ماضی است یا مضارع نمی بینم. من شایسته یک هزارم این حرف ها نیستم». تنها من نه ،( که همه لذت بردند از آن همه تواضع! آخر برنامه که داشتم برمی گشتم دیدم استاد و همراهانش هم از پشت سر می آیند ، ایستادم . دور و بر علامه حسابی شلوغ بود ، اما او در همان شلوغی مرا که از دور دید بلند صدا کرد که «چطوری محب علی؟» رفتم جلو سلام کردم و عرض ادب . گفت :«می بینی آخرالزمان شده است.برای ما بزرگداشت گرفته اند».و خندید . دستش را دراز کرد برای خداحافظی دستم را جلو بردم که یک دفعه خم شد و ... باز هم در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بودم . داشت گریه ام می گرفت .
[آری این است شیعه علی ، در اوج علم و معرفت و در عین حال در اوج تواضع]
گزیده ای از خاطرات نوشته شده در کتاب «درس زندگی» به تالیف آقای سید رضا حسینی
